نازار مامان و بابانازار مامان و بابا، تا این لحظه: 12 سال و 7 روز سن داره

عشقی خوده خوده عشق

46-- یک عدد مامان راضی و دخمل طلای 30 هفته ای

1393/5/28 7:16
نویسنده : مامان نازار
189 بازدید
اشتراک گذاری

سلام قشنگه مامان ... سلام کوچولوی 40 سانتی متری مامان . ای جان مادر . مادر به فدای اون میلیمتر به میلیمتر قد و بالای این دختر طلای 30 هفته ایش بره ...

ناز من . لوس من . عروسک من . خانوم طلای من . گل خوشبوی من ....

مامانی اینقد حرکاتت با حال  شده

یهو خودت و قلمبه می کنی یه طرف دل مامانی ... هی با پاهات می زنی به اندامای داخلی مامان به خصوص کلیه و روده و معده ... بعد موج مکزیکی ... اینقد با حاله که هر کسی شکم مامانی رو از روی لباسم نگاه کنه قشنگ متوجه ورج و وروجای عزیز دلم می شه ...

هزار ماشالله به این دختر .. آفرین ورزشکار دختر من همون که باباش به آقای دکتر گفت ... یادته تو سونو آنومالی و تعیین جنسیت بابایی به آقای دکتر چی گفت ؟؟؟

من نگران دست و پاهای شما بودم آقای دکتر گفت اینم استخون ران ساق پا ...و .. و ماشالله چقدم بلنده ... بابایی هم هی ذوق می کرد با یه حالتی عینه ذوق مرگی به آقای دکتر می گفت دخترم عینه باباش ورزشکاره فوتبالیسته ....

تمام رویاش اینه که شما رو با خودش ببره سالن و شما فوتبال بازی کنی . فک کنم می خواد از شما یه دختر قلدر بار بیاره ... نه مامانی یه دونه بابای فوتبالیست و فوتبال دوست و به زور تحمل می کنه وای اگه دو تا بشید ...

 

جونم برات بگه :

 

حالا چرا مامان راضی ؟؟

خوب معلومه بالاخره آقای رنگ کارو پیدا کردیم و کشون کشون کردیم خونمون کی ؟

دیروز بدترین زمان ممکن. چرا ؟؟

خوب معلومه دیگه مامانی از سر کار اومد ساعت 4 رنگ کار پشت در .. مامانم از صبح سر درد و حال بد تو این گرما دلش می خواست بره خونه همه لباساش و بکنه از تنش و دراز بکشه زیر کولر که نشد که بشه تازه باید ساعت 5.5 هم می رفتیم مراسم ختم همکار مامانی ... که بنده خدا فوت کرده بود ...

ولی ارزشش و داشت ... یعنی می ارزید ... چون الان من یه مامان راضی و خوشحالم

باز پرسیدید چرا ؟

خوب معلومه خودم رفتم بالا سر آقای رنگ کار و رنگ رو تا جایی که داشت پر رنگ کردم و یه یاسی خوش رنگ ازش در اوردم ... رنگ درجه 1 هم آورده بود برای دختر درجه 1 ما ...

سریع یه دست رنگ زد ... گفت خشک بشه و یه دست دیگه هم بزنم که بابایی گفته بود وقت نداریم همینم خوبه ...

می دونی چرا ؟؟

بله چون بابایی باید می رفت فوتبال ؟؟؟

یعنی فکر کنم هیچ چیز تو دنیا به اندازه فوتبال برای بابایی مهم نباشه ..

خلاصه سریع با کلی غر غر مراسم ختم رفتیم شاید همش 5 دقیقه گذاشت بشینم تو مسجد بعدشم با کلی غر غر رفت سالن.

خیلی حالم بد بود خیلی زیاد بابایی که برگشت خونه گفت خونه بو رنگ می ده آماده شو بریم خونه عزیز ...

خلاصه شال و کلاه کردیم که شب برم اونجا ... عزیزم شام برا خودشون پاکورا درست کرده بود منم یه کوچولو خوردم با اینکه داشتم می مردم از حال بدی ...

حدود ساعت 11 شب با سر درد و حال بد خوابیدم تا 3 صبح

3 صبح دیگه بیدار بیدار هر کار کردم خوابم نبرد ...

پاشدم گفتم شاید گشنمه و گل دخترم دلش غذا می خواد سیب شستم خوردم ولی هر کار می کردم فایده نداشت که نداشت ...

الانم ادارم و فکر کنم به خاطر بی خوابی دیشب یه روز خیلی افتضاح داشته باشم ...

می خواستم دو خط بنویسما نگاه چقد شد ... ببخشید ...

راستی به نمایندگی سرویس خواب شما هم زنگ زدم قرار شد 5 شنبه وسایل رو بیاریم و جمعه هم بیان برای نصبشون .. مبارکت باشه خانوم طلای مامان.

بابایی هم همچنان در به در دنبال پرده اتاق شما داره تو خونه می گرده .

بوسسسسسسسسسسسسسس

 عشقه منی ناز دختر

عشقی خوده خوده عشق

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

نگار
28 مرداد 93 12:02
به به بسلامتی خانومییی منم خوشحالم انشالا روزت خوب بگذره عزیزم مراقب خودت و گل دخملی باش
آیدا
28 مرداد 93 13:54
سلام منم مثله خودتون وبلاگ نویسم اگه وقت داشتین به سایت منم یه سر بزنین