عشقی خوده خوده عشق

103. خدایا...

از 25 مرداد تا امروز که 18 شهرویره برای دختر نازم چیزی ننوشتم.. تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد.. اتفاقات خوب و بد ... چو هست خانواده بابایی اینجا نیستن به اصرار اونا ن اینجا دفتر خاطرات شماس من می دونم باید فارغ از تمام خوبی ها و بدی ها برای شما از همه جیز از غم و شادی ها بنویسم . اینقد راحت بنویسم که بدونی شادی همیشه هست و هیچ غمی موندگار نیست ... مامان الان حالش اصلا خوب نیست ... ولی خودمم می دونم این دلیل نمی شه که برای دختر نازم ننویسم . همیشه نوشتن آرومم می کرده ولی الان هیچی جز بغل گرفتن شما آرومم نمی کنه. شما از روزی که امیر حسین پسر رییس بابایی اومد خونه ما خودتون مستقل وب دون تکیه گاه می ایستید ولی برای چند ثانیه فقط ......
18 مهر 1394

101- اولين سري از عكساي قبلي و جامونده

سلام مادري سعي مي كنم به مرور عكسايي كه از قبل مونده و نزاشتم رو بزارم .. اينقد كه زيادن نمي دنم از كجا شروع كنم. تو يه فايل قديمي اين چند تار داشتم گفتم از همينجا شروع كنم.... اينا عكس كيت تخ م ك گ ذاري م دي اس م ارت و م كس... كلي براي پيدا كردنشون دردسر كشيدمو اخر سر از شيراز برام اوردن ... ببين چه مامان دقيقي داشتي همه چيزو رو برنامه ريزي .. اين عكس بي بيچك وقتي شما داشتي تن تن تو دل ماماني خودت و محكم مي كردي و تقسيم مي شدي . فداتتتتتتتتتتت   اينم دستاي مامان براي اولين آزمايشي خوني كه دادم كه ببينم عزيز دل مامان رو خدا به ما هديه داده يا نه ...         اينجا شما&...
11 مرداد 1394

100- سفر نامه و عروسي

خوب دختر يكي يه دونه مامان. كه الهيييي من فداي تك تك سلولاي بدنت بشم ... من و شما و بابايي با همراهي دايي ر (دايي كوچيكه بابايي كه محل كارش تو يكي از شهرستاناي استان ما هست ) ساعت 6 عصر روز 5 شنبه حركت كرديم ديار پدري شما. البته با اعمال شاقه. چند وقته شهر ما مدام آب قطع مي شه و ما معمولا آب نداريم ...داستانش زياده بماند . خاله جون هم صبح از شيراز و دكتر و بيمارستان برگشته بود و مي خواستيم يه سر قبل از رفتن ايشونم ببينيم . خيلي دلش برا شما تنگ شده بود . تو مسير شما كلي ماماني رو اذيت كرديد و نخوابيديد . مسير رو به خاطر شما كه كمتر اذيت بشيد شب حركت كرديم ... حدود 6 صبح رسيديم خونه پدر جون.در كل با رانندگي بابايي كه يه سر مي ره و ...
7 مرداد 1394

99- نهمين ماهگرد دختري

سلام خانم خانوماي مامان ... دوست دارم وقتي بزرگ مي شي ان شالله و اين نوشته ها رو مي خوني حس و حالت و بدونم ... دختري.....اخه چرا اينقد بد خوابي .. ديشب به زور ساعت 1 شب خوابوندمت ....نيم ساعت بعد بيدار شدي و نغ و نوغ و هي بلند مي شدي خودتو مي نداختي اين ور اونور و غلططططططططططططططططط من كه بيهوش شدم و نميدونم تا كي ادامه دادي .... تا صبخ مدام هر نيم يا 1 ساعت يه بار كارت همين بود و من بدبخت خواب سبمك كه پشه پر نزده بيدارم هي بيدار مي شدم كيش كيشت مي كردن شير مي دادمو باز بيهوش .... ولي ساعت 5 صبح رسما ديگه بيدار شدي و نخوابيديييييييييييييييييي .. داغونما به قول آقوي همساده داغونننننن هيچي ديگه منم پابه پات بيدار موندم ... د...
6 مرداد 1394

98- تن تن

سلام جيگر گوشه مادر . مادر فداي اون جشماي نازت بشه . اخ .كه دلم تنگوليدهههههههههههههههه براي بغل كردن براي بوي تنت....چقد اين ساعتاي كار اداري طولانيه ...خوداااااااااااااااااااااا كي تعطيل بشم پرواز كنم تا خونه و دختري رو بغل كنم... گاهي به مامانايي كه بيرون از خونه كار نمي كنه خسوديم ميشه . اونم شديد .. همش عذاب وجدان دارم به خاطر شما .   خوب هر كار كردم نتونستم عكساي اين چند وقته شما رو از رو گوشي بريزم رو كامپيوتر كه اينجا بزارم .. اول از همه اينكه پايان 9 ماهگي رو به دختر گلم تبريك مي گم و نهمين ماهگردتون رو به جاي ديروز به خاطره خاله جونت امروز مي گيريم فردا من به خاطر عروسي دايي بابا ان شالله عازم ديار پدريت ه...
24 تير 1394

97- boov شدن گل دخترم

عزیز دل مادر خوبه ؟؟ فدای تو بشم .. فدای تک تک سلولای بنت از عشقت دوس دارم جیغ بکشممممممممممممممممممممم خدایا دامن همه خانومای دنیا رو که دوس دارن نی نی داشته باشن با بچه های سالم و صالح سبز کن... شکرت خدا عزیز دل مامان رو روز شنبه من و بابایی بردیم آزمایشگاه برای گرفتن خون و یه سری نمونه که باید تو سن 7 تا 9 ماهگی انجام بشه الهی مادرت بمیره و اشکا و گریتو نبینه ... خدایااااااااا چقددردناک بود ... من زیاد این صحنه رو دیدما ... برای ازمایش زردی بدو دنیا اومدنت و وایییییییییییییییی برای اون 1 هفته که بیمارستان بستری بودی ... خدایا تحمل بده به همه مادرا ... باید 8 سی سی از شما برای آزمایشای مختلف خون می گرفتن که فقط 6 سی سی...
10 تير 1394

96- نا نای نانای کردن گل دختری

سلام نفسسسسسسسسسسسسسسس سلام همه کسم هوم گل خوشبوی مامان خوبه ؟؟؟ دردت به جانم ... عزیزم که باز دلم تنگ شد برای دخترم .... عزیز دل مامان تقریبا چند روزی هست که می تونن بشینن خودشون به تنهایی ولی نه تنهای تنها باید حتما کسی کنارتون باشه که اگه احیانا دختری چپه شد به دادش برسیم .. البته نشستن با تکیه گاه رو که شما خیلی وقته یعنی از 3 ماهگی تقریبا می نشستید و تکیتون می دادیم به مبل ولی اینجوری به تنهایی جدید بود ...   و اینکه دختری من بعد از دس دسی کردن الان دیگه با هر آهنگی و هر ریتمی برای خودش هم دس دسی می کنه هم نی نای نای ... مادر فدات بشه که یه دستی می رقصی ... من وبابایی هم هی داخل خونه برای شما آهنگای شاد یا می زاری...
6 تير 1394

95- بابالو مچکریم

سلام به روی ماه دختر یکی یه دونم آفرین مامان نازم دیشب با اینکه تو طول روز خیلی گریه کردی و اذیت کردی و نغ نغ  ولی ساعت 11.5 شب خوابیدی و. این باور نکردنی بود .... دیروز ظهر همنگی خونه عزیز جمع بودن اومده بودیم عیادت خاله ا ...لطفا برا خاله جون یسنا گلی دعاکنید .... و با خال جان گوشواره های شما رو تعویض کردیم .. گوشواره های قبلی چون یه کم بسته بود گوشای شما یه کم زخم شده بودن یه گوشواره حلقه ای کوچولو انداختیم گوشتون... و وای واییییییییییی بچم هلاک شد ..... اینقد که شما گریه کردید ... مادر فدای خودت و گلوله گلوله اشکات بشه نازارررررررررررررررر بعدم رفتیم پیش خاله جون گلسا گلی هم مامانش برد به خاطر اسهال دکتر ...البته اسهال ن...
2 تير 1394

94- غمین نشه دلهای ما

سلام دختر یکی یه دونه ناردونه نازدونه من .... قشنگیای مامان خوبه ؟ آخ که دلم یه ریزه شده برای دیدنت بغل کردن بو کردنت.....   دوست نداشتم بنویسم ولی نوشتم برای خودم نه برای شما ... اینکه چی شده بماند ... می نویسم چون ناراحتم نه برای خودم به خاطر شما ... ناراحتم چون من به خاطر شما خیلی تغییر دادم خوردمو .. چون دوست نداشتم شما با هیچ بدی بزرگ بشی با هیچ بغض و کینه ای ... شما احتیاج داری به همه خوبی های عالم ... به همه آدمای عالم .. من نمی تونم بگم و بخوام از شما که این خوب و اون بد ... خوب و بد آدما چیزیه که باید مثل خیلی چیزای دیگه مثل شنای روی ساحل مثل آب دریا مثل گرمی آتیش مثل تش باد و شرجی مثل مزه شیرین خرما و گس خارک مثل م...
31 خرداد 1394